تبليغاتX
لوتوس

لوتوس

 

 

با آقای... سلام و احوال پرسی می كردم  كه يك دفعه هومن و متين چسبيدن بهم  مثل چسب 
و بردن سر كلاس خودشون دادميزدن بچه ها ببينين كی رو آورديم بچه ها چه جيغی ميكشيدن
چشمهای همشون گشادشده بود دهنهاباز،ميخنديدن،بغلم كرده بودن وهم ديگر و حول میدادن
تا بيان پيشم آخ كه چقدر پاك و مهربون هستن ولی فكر می كردم تو اين مدت فراموشم  كنن ،
بهشون قول دادم كه ميام سر كلاسشون تا گذاشتن برم دفتر يك سلامی بابقيه همكارهاداشته
باشم بچه های كلاس بغلی دونستن كه اومدم ريختن تو كلاس چی شده بود باخواهش و كمی
حرف زدن رفتن سر كلاس خودشون تقريبا از كلاس خودم بيرون نيومدم.....
یک خواب عجیب دیدم صبح تو سر خوشی و گیجی عجیبی بودم خیلی رو من تاثیر گذاشته بود
حس دلتنگی عجیبی تمام وجودم گرفته بود اما کار بچه ها حسابی پر انرژی و شادم کرد،گاهی
نیاز به دوست داشته شدن ما آدم بزرگها بیشتر از بچه هاست..........

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 22:13  توسط لوتوس  | 

 

 

كوچه های كودكی را
در خيالم شادمانه قدم می زنم

 كوچك و پاك بودن
آرزوهایم

هنوز هم شادم می كند
لبخند پر مهری

 نگاهت را از من نگير
سكوتت مرا عاشق نخواهد كرد

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 0:21  توسط لوتوس  | 

 

 

یکی از عقل می لافد یکی طامات می بافد                 بیا کاین داوریها را  به  پیش  داور  اندازیم

بهشت عدن  اگر خواهی  بیا با ما  بمیخانه                  که از پای خمت روزی بحوض کوثر اندازیم       

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 0:26  توسط لوتوس  | 

 

 

ای کرده غمت با دل من روی به روی             زلف  تو  کند  حال  دلم  موی  به  موی
اندر   طلبت   چو    لولیان  می گردم             دور  از  در  تو ٬در بدر  و  کوی  به  کوی  

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 22:30  توسط لوتوس  | 

 

 

دلی که آتش عشق تو اش بسوزد  پاک        ز  بیم  آتش  دوزخ  چرا  بود  غمناک ؟

به بوی آنکه در آتش نهد قدم روزی       هزار سال در آتش قدم زند بی باک

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 23:2  توسط لوتوس  | 

 

 

چون نسیم سحری بوزد

از شدت شادی به خود می پیچم

و چون باران فرو ریزد جامم را پر می کنم

همه ی اینها

گذشت ی مه آلود من است

 فراموشی

گذشته ام را محو کرد

و بسان حباب های آب

آن را بر باد داد  

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 13:48  توسط لوتوس  | 

 

 

همه داشتن در مورد رویا پردازی و زندگی تو خیالات و لذت این نوع رویا پردازی می گفتن ٬جالب بود .

البته بعد از حرفهای من و فریبا بود که آروم آروم همه شروع  به اعتراف کردن  گویی خیلی سخته در مورد این خصوصیت حرف زدن ولی عالمی دارد.
همه از رویاها و خنده و گریه های خودشون می گفتن ٬ جمع  عجیبی بود به قول نسیم کسی از دور نگاه کنه میگه یک مشت خل و دیونه که حرف هم دیگرو خوب می فهمن ٬ صدای خنده تو هوا موج می زد.

راستی چرا برا آدما سخته از این ویژگی که مخصوص انسانه حرف بزنن به هر حال این وپژگی ادبیات رو پرورانده. 
شاید هم احساس می کنن خیلی عاقل هستن.مرزی بین عقل و جنون آیا وجود داره ؟ یا در هر انسان عاقلی کمی از جنون هست و بلعکس. اصلا عاقل بودن برا زندگی کردن لازمه ؟   من که هر وقت حرف دل و گوش کردم عاقلی و  بی خیال شدم  عاشق شدم  و  زندگی کردم ٬ زندگی به تمام معنی حال  این چند وقت که دارم عاقلانه زندگی میکنم  همه چی برام خیلی سخت شده حتی گاهی خود زندگی.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 23:20  توسط لوتوس  | 

 

 

این پست مخصوص برا دو عزیزی که همیشه دلخوشیهاشونو شادیاشونو همه عشقشونو با من تقسیم کردن.

بنفشه جون و شیرین جون از بابت همه خوبیهای که در حق من کردین ممنمون دوستتون دارم ...

نازنین شیرین ممنون برا تقسیم دوست داشتنیهات و همه عشقت...

بنفشه جون برا همه خوبیات و مهربونیات ممنون.....

 

وقت لطیف شن

باران
اضلاع فراغت را می شست.

من با شن های 
مرطوب عزیمت بازی می کردم
و خواب سفرهای منقش می دیدم.
من قاتی آزادی شن ها بودم.
من    دلتنگ   بودم.

در باغ یک سفره مانوس پهن بود.


چیزی وسط سفره ٬ شبیه    ادراک منور:
یک خوشه انگور  روی همه شایبه را پوشید.
تعمیر سکوت  گیجم کرد.

دیدم که درخت ٬ هست.


وقتی که درخت هست
پیداست که باید بود٬
باید بود  و رد روایت را   تا متن سپید  دنبال  کرد.
اما   ای یاس ملون!

                                  ( سهراب سپهری)

                           

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 20:56  توسط لوتوس  | 

 

 

ما نگوئیم بد و میل بناحق نکنیم   جامه کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 23:11  توسط لوتوس  | 

 

 

خاموش

توای خاموش و ساکت

آیا روزگار دهان تو را نگشود٬

             تا به سخنانت گوش فرا دهد؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 23:51  توسط لوتوس  |