با آقای... سلام و احوال پرسی می كردم كه يك دفعه هومن و متين چسبيدن بهم مثل چسب
و بردن سر كلاس خودشون دادميزدن بچه ها ببينين كی رو آورديم بچه ها چه جيغی ميكشيدن
چشمهای همشون گشادشده بود دهنهاباز،ميخنديدن،بغلم كرده بودن وهم ديگر و حول میدادن
تا بيان پيشم آخ كه چقدر پاك و مهربون هستن ولی فكر می كردم تو اين مدت فراموشم كنن ،
بهشون قول دادم كه ميام سر كلاسشون تا گذاشتن برم دفتر يك سلامی بابقيه همكارهاداشته
باشم بچه های كلاس بغلی دونستن كه اومدم ريختن تو كلاس چی شده بود باخواهش و كمی
حرف زدن رفتن سر كلاس خودشون تقريبا از كلاس خودم بيرون نيومدم.....
یک خواب عجیب دیدم صبح تو سر خوشی و گیجی عجیبی بودم خیلی رو من تاثیر گذاشته بود
حس دلتنگی عجیبی تمام وجودم گرفته بود اما کار بچه ها حسابی پر انرژی و شادم کرد،گاهی
نیاز به دوست داشته شدن ما آدم بزرگها بیشتر از بچه هاست..........
